به نام خدا



نوشتن هميشه برايم از آسانترين كارها بوده است.به طور نا خودآگاه تمايل به نوشتن در من بسيار بيشتر از گفتن است.(ايجاز در صحبت و اطناب در نوشتن!!!)شايد دليلش اين باشد كه زياد مي خوانم .مقيّد به خواندن موضوع خاصّي نيستم .از مجله هاي طنز گرفته تا مطالب تخصّصي رشته ام؛هر چند معني خيلي چيزها را نمي فهمم اما ،دوست دارم بخوانم.

زياد مي نويسم.حتي گاهي حرفهايي را كه مي خواهم بگويم مي نويسم.آنقدر حرفهاي نوشته شده دارم كه اگر جمعشان كنم يك كتاب خواهد شد.هر مناسبتي،هر اتّفاقي،براي من حكم يك نوشته را دارد.و شايد دليل اينكه من بهتر از آنچه مي توانم صحبت كنم،مي نويسم همين باشد.

اما با اين مقدّمه باز هم احساس مي كنم بعضي اوقات نوشتن ،آنهم معرّفي يك وبلاگ ،كه آغازش تفنّني بيش نبود و كم كم حالت جدي به خود گرفت ،مشكلتر از آن است كه مي پنداشتم.

وبلاگ معماري را بياموزيم يك وبلاگ آموزشي است.در واقع بيشتر اوقات خواسته ام در آن حرف دلم را در زمينه رشته تحصيلي ام كه با انتخابش،مسير اصلي زندگيم را مشخّص كرد،بزنم.معماري هيچوقت رشته مورد علاقه ام نبود و هنوز هم بعد از 9 ترم كه از آشنايي با آن گذشته است ،گهگاه كه كاري تائيد نمي شود يا به كندي پيش مي رود (!)،احساس ميكنم دليلش همان بي علاقگي اوليّه ام نسبت به آن بوده است .در واقع كشف زيبائي هاي آن كه در تمام علوم نيز هست براي من به كندي و آهستگي اتّفاق افتاد.هميشه فكر مي كردم كه بايد سراغ آن چيزي رفت كه اثباتش به وسيله علم ميسّر باشد.بايد يك رشته كاملاً فنّي خواند و عجيب روحيه ام با اين رشته ها عجين بود و روياي آن زمانم.امّا تقدير من چيز ديگري بود و همان مثال قديمي نقطه پرگار و دايره قسمت.

هدف من از ساختن وبلاگ چه بود؟
اوّل ،بي پرده بگويم،تنها تفريح و گذران وقت!براي خودم مي نوشتم .از كتابهايي كه مدّتها بود گوشه كتابخانه ام مظلوم و مهجور رها شده بودند،تصادفي انتخاب مي كردم و چون تايپ كردن را خيلي دوست دارم(!)،تايپ مي كردم و در وبلاگم مي گذاشتم.حتي گاهي از نوشته هاي كتابهائي كه شبانه مي خواندم در آن مي نوشتم.كم كم تصميم گرفتم مطالب را تخصّصي كنم.گه گاه فكر مي كردم مطالبي را كه مي نويسم همه مي دانند و در كتابها هست پس بيانش چه لزومي دارد؟با اينكه مسلماً تعريف تكراري آنچه اهميّت دارد ،نه تنها خوب نيست كه واجب است،بازهم سعي كردم عقايد شخصي ام و تحقيقات دانشجوئي خودم را هم وارد وبلاگ كنم.

در حال حاضر هنوز هم اين وبلاگ برايم جنبه آموزشي دارد.آموزش و دوباره خواني آنچه روزانه مي آموزم؛و اين باعث دقيق تر نگاه كردن من به خيلي مسائل و با وسواس بيشتر خواندن مطالب شده است.

مطالب وبلاگ من در مورد چه چيز هائي است؟

هيچ معلوم نيست مطلب بعدي چه باشد؟شايد يك درد دل ،يك انتقاد،يك جمله از يك استاد و صاحبنظر ،يا ترجمه اي از يك كتاب يا پاسخ به سئوالات دوستان كه اين بخش براي خود من از اهمّيت ويژه اي برخوردار است و خودم را در قبالشان مسئول ميدانم و مثل يك كار دانشجوئي برايش وقت مي گذارم.(اين بيشتر از آنكه براي ديگران مفيد باشد ،براي خودم مفيد است!)
بعضي مطالب طولاني هستندو مثل كتابي كه اكثرصفحات آن پر باشد از توصيفات ادبي ،خسته كننده و طبيعتاً تنها اوّل و آخرش خوانده مي شود!مي دانم خسته كننده است اما نمي توانم بدون آنكه حقّ مطلب ادا شود چيزي را بيان كنم.(هر چند گاهي نيز مجبور به اين كار مي شوم.)

چرا در وبلاگم مطالب و صحبت ها ي خودماني هم مي نويسم؟

انس گرفتن با معماري كار هر كسي نيست.يك نوع ظرافت و تيز بيني خاص مي طلبد كه به اعتقاد من تا حدودي اكتسابي است.خيلي از حرفهاي وبلاگم جنبه گلايه دارد،گلايه و درد دل.هميشه روبرو شدن با بعضي واقعيت هاي موجود در دانشكده برايم عجيب بوده است.هميشه فكر مي كردم :بايد آموخت، خلّاقيت به خرج داد و خلق كرد.اما چيزي كه در حال حاضر با آن روبرو هستم اين است:مطلب را تنها بشنو،مهم نيست معني اش را بفهمي يا نه.خلّاقيت بي خلّاقيت.تا سال بالائي ها هستند كه فكر كردن به چيزي بچگانه و اتلاف وقت است!فقط سعي كن ارائه ات خوب باشد.پلانها و مدارك را آنچنان در قالب رنگ و سايه پنهان كن كه كسي نفهمد سالن بزرگ ورزشي ات حتي يك ستون هم ندارد،تملّق را فراموش نكن،وابسته باش!!!

تا جايي كه بتوانم هر از چند گاه در وبلاگم از نتايج اينگونه رفتارها مي نويسم.نتيجه اي كه در حال حاضر هست اين است كه بسياري از آنها كه به خلاقيت و نيروي ذهني شان ايمان دارم آنچنان در پس رفتار غالب دانشكده سرگردان مانده اند كه جا براي ابراز وجود بسياري ديگر باز كرده اند.صحبت تلخي است اما واقعيّتي كه امروز مي بينم همين است.تنها انتقال اطلّاعات آنهم بي هيچ تغييري و نتيجه واضح است:ركود،سكون و نهايتاً... .

وبلاگ معماري را بياموزيم ،آموختن معماري به شيوه نوشتاري است.تلنگري بر انديشه هاي امروزمان ،نگاهي از بعدي ديگر به نظريات ديگران و نهايتاً تصميم گيري با خواننده است و برداشت از آن او،كه چه مي خواهد.

مدّتي پيش جمله اي ديدم كه عجيب به دلم نشست:

يه روزي،يه جائي،يه جوري،يه كسي،يه چيزي،صبر داشته باش،صبر داشته باش. . .



موضوع مطلب :


۱۳۸۳/٢/٢٩ :: ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی
به نام خدا

با همين دستهاي خودم خاكش كردم.آنقدر زمين را كنده بودم كه پيكر نحيفش درگودال گم شد.
چه بيرحم شده بودم من.
نه گريه اي ، نه شيوني و نه حتي اشكي.آرام و بي صدا ،تن كوچك و ظريفش رابا دستان خودم در خاك گذاشتم و انقدر آرام آرام خاكهاي مشت شده را رويش ريختم كه پيكره اش تنها تلی شد از خاک.

چگونه توانستم؟نمي دانم.بهت زده بودم شايد.

اگر پيش از اين حتي به انديشه ام مي آمد ... غمم مي گرفت . اما حال...


خوابم می آمد.خوابیدم.خوابم عجیب بود آنشب.پر بود از صداهایی مبهم.
صدای ریختن خاک .

دست کوچکی قلب معصومش را گوشه ای دنج به خاک می سپرد.



موضوع مطلب :


۱۳۸۳/٢/٢٥ :: ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی
در پی انتقادات مختلف به تايتل اين وبلاگ ...

خواهشمند است(!) هر کدام از دوستان که مايلند پيشنهاد بدهند.

با تشکر قبلی از همکاری شما!

موضوع مطلب :


به نام خدا

روزنامه وقایع اتفاقیه

به نقل از:خسرو ناقد

صندلي‌هاي سنگي شهر وايمار


اگر روزي روزگاري گذارتان به آلمان افتاد، حتماً سري هم به شهر وايمار در شرق اين كشور بزنيد. از شهرهاي بسيار زيبا و تاريخي اروپاست. البته نه به بزرگي و عظمت اَبرشهرهايي چون برلين، پاريس يا لندن؛ اما فرهنگشهر آلمان است. حتي چند سال پيش از اين، يونسكو اين شهر را به عنوان «نخستين فرهنگشهر اروپا» برگزيد. وايمار شهر كلاسيك‌هاي آلمان است، شهر وُلفگانگ گوته و فريدريش شيلر؛ شهر فرانتس ليست است؛ آنجا كه نيچه جان سپرد و جمهوري وايمار پا گرفت.



در وايمار سراغ پارك شهر را بگيريد. از پارك شهر تا «ميدان بتهوون» راه چنداني نيست؛ يكي از ميدان‌هاي اصلي شهر است. ميداني است زيبا و گسترده كه به باغي سرسبز و بانشاط مي‌ماند. در گوشه ميدان بتهوون دو صندلي سنگي بزرگ به چشم مي‌خورد كه روبه‌روي هم قرار گرفته‌اند. يكي رو به شرق دارد و يكي رو به غرب. هر دو صندلي را از يك قطعه سنگ خارا تراشيده‌اند؛ از يك جنس با رگه‌هايي از بلور نيلگون. صندلي‌ها روي فرشي از سنگ خارا با نقشهاي ايراني مفرغ قرار دارند. ارائه‌هاي اين فرش خارا همچون نقش‌هاي زرين گونِ خاتم‌هاي شهر زادگاه من شيراز، چشم نواز است. جلوتر برويد! صندلي‌ها خالي است و شما را به نشستن و نظاره كردن دعوت مي‌كند. نگاه كنيد! درست در ميان فرش خارا، ميان دو صندلي، غزلي از حافظ نقش بسته است، با خط زيباي نستعليق؛ و در دو سوي فرش دو قطعه شعر از گوته به چشم مي‌خورد به زبان آلماني. گويي كه اين دو بزرگ، دور از اغيار در اين گوشه از جهان به گفت‌وگو نشسته اند. ميزبان گوته است كه در وايمار ساكن است و ميهمان حافظ؛ او كه از وطن سفر نگزيده بود به عمر خويش، حال در غربت سرود عشق مي‌خواندكه:

عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم

روي و رياي خلق به يكسو نهاده‌ايم

تاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم

در راه جام و ساقي مه رو نهاده‌ايم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم

هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ايم... تا آنجا كه:

گفتي كه حافظا دل سرگشته‌ات كجاست

در حلقه‌هاي آن خَم گيسو نهاده‌ايم

چهار سال پيش از اين كه رؤساي جمهور آلمان و ايران از اين يادمانِ سنگي پرده برداري كردند، همه جا سخن از «گفت‌وگوي فرهنگ‌ها» بود و اين صندلي‌هاي سنگي كه روبروي هم نشسته‌اند، نظاره‌گر و شاهد نخستين مجلس بحثي بودند كه ميان شرق و غرب آغاز شد. آري، اين صندلي‌ها نُماد گفت‌وگوي فرهنگ‌هاست، گفت‌وگو ميان شرق و غرب، گفت‌وگويي كه ديرزماني است قطع شده بود و مي‌بايست دوباره در اين مكان از سر گرفته مي‌شد. اما امروز گويي چند صد سال است كه گفت‌وگويي در ميان نبوده است؛ مثل آنكه هرگز كسي روي اين صندلي‌هاي سنگي ننشسته است؛ اصلاً انديشه‌اي به نام «گفت‌وگوي فرهنگ‌ها» در ميان نبوده است. نسيمي دماغ پرور بوده است كه در طوفان تعصب و تنگ نظري گم شده و به دست فراموشي سپرده شده است.

آغازگر اين گفت‌وگو گوته بود. نزديك به دويست سال پيش از اين، گوته سوار بر مركب خيال رهسپار شرق مي‌شود و با فرزانگان مشرق زمين به گفت‌وگو مي‌نشيند؛ با فردوسي، انوري، نظامي، ملاي روم، سعدي، حافظ و جامي. حاصل اين گفت‌وگو، دفتري است كه گوته «ديوان غربي شرقي»اش مي‌نامد. در همين دفتر است كه او با انديشه‌اي والا مي‌نويسد: «راستي چه كامكارند آنان كه همواره ميان شرق و غرب در گشت و گذارند و در اين دو جهان نيك مي‏نگرند و بهترين‏ها را برمي‏گزينند». شايد اين سخن گوته استنباط تازه‏اي است از يكي از آيات قرآن؛ آنجا كه مي‏فرمايد: «مژده ده آنان را كه به‏سخنان گوش فرا مي‏دارند و از بهترين آنها پيروي مي‏كنند، ايشان را خدايشان هدايت كرده است و در شمار خردمندانند». و هم اوست كه سرلوحه ديوان خود را با اين سخنان آغاز مي‌كند:

آنكه خود را مي‌شناسد و ديگران را

اينجا نيز باز خواهد شناخت

كه مشرق زمين و مغرب زمين

ديگر از هم جداشدني نيستند





موضوع مطلب :


۱۳۸۳/٢/٢٢ :: ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی
به نام خدا

به زودی مطالب جالبی در مورد فرنک گری و جرمی گيلبرت رالف خواهم نوشت.



موضوع مطلب :


۱۳۸۳/٢/۸ :: ۱:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

گزارشی در مورد فيلم مستند ناتانيل كان پسر يكي از معروفترين معماران امريكايی

 

 

 



موضوع مطلب :


۱۳۸۳/٢/۳ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی
همواره در نظرم اين بود که پشت اين ديوارهای بلند خانه ها ،اين پنجره های دور از زمين،اين حفاظ های باريک و پهن چه می گذرد؟چه اتفاقاتی در جریان است و چه انسانهایی با چه خصوصیاتی در آنها زندگی می کنند؟



موضوع مطلب :


۱۳۸۳/٢/٢ :: ٧:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

دانشجويان معماري ،غرفه «فارست پارك» را براي هزاره جديد طراحي مي كنند.
از ميان برجهاي شاهانه ،طاقهاي معلق وسازه هاي ژئو متريك فوتوريستي ،طرح دانشجويان فارغ التحصيل معماري براي غرفه ها به يادبود نمايشگاه جهاني 1904،يك فرم بناي تاريخي را براي قرن آينده شكل مي دهد.
16 دانشجو كه هر يك غرفه ا ي براي صدمين سالگرد نمايشگاه طراحي كرده اند ،ابتدا تحقيقات خود را در مورد سايت اصلي نمايشگاه در فارست پارك براي درك نقش غرفه ها به عنوان نماد هاي فرهنگي و آخرين تكنولوژي روز نمايشگاهها و بناها شروع كردند.
استاد معماري پل دانلي كه سرپرستي گروه طراحي را به عهده دارد گفت:«طراحيهاي فرضي براي پاويليون هاي 2004 ،علاوه بر نشانه گذاري جهاني ،فرهنگي و معمارانه ، بر اعلام خبر قرن جديد نيز تمركز يافته بودند.» وي اضافه كرد؛« پروژه ،نشاني براي جستجوي تكنولوژي جديد ارائه مي كند ؛در حاليكه با محيط معمارانه ارتباط دارد و مي خواهد كاربرد تكنولوژي موقعيت هنر State – of - art را در يك حالت قابل تحمل اثبات كند.»
طرحهاي تئوريك دانشجويان در سالن گيونز در طول يك روز در 19 دسامبر به نمايش گذاشته شد.
طرحهاي يكي از دانشجويان ، جف ديلارد، به شكلي جديد از مصالح ساختماني ،فولاد قالبي Cast steel در نظر گرفته شده تا غرفه گنبدي به بلندي 40 فوت را خلق كند.قدرت مصالح به گنبد او كه از حلب و حلقه هاي اتصالي فولادي ساخته شده است اجازه مي دهد دهانه 400 فوتي را پوشش دهد. سازه ظريف منحني درياچه كوچك واقع در سايت را دنبال كرده و به سمت آسمان باز مي شود.
جف ديلارد مي گويد: «نمايشگاه جهاني 1904 در مورد تفكرات عقلي و جايگاه انسان در طبيعت است .تلاش من بر اين بوده است كه مسير ارگانيك تري به وسيله المانهايي كه به طور مستقيم با سايت در ارتباط هستند خلق كنم.»
يكي ديگر از دانشجويان ،مانوئل لامبوي، اين روش را با يكسري از سالن هاي نمايشگاهي كه جمله اي در مورد حركت در طول فضا و زمان مي سازد،بيان كرده است.3 ساختمان متقاطع به بلندي 400 فوت كه شبيه رامپ هاي محصور كننده اي هستند كه در فضا بالا مي روند .سازه ائ انرژي را ترسيم مي كند.« من قصد داشتمم مكاني بسازم كه در مورد لحظال نشانه دار زمان صحبت كند.» او همچنين گفت:« من من فضايي دقيق براي نمايشگاههاي تاريخي حدود 1904 خلق كرده ام كه مي توان از آن به يك مفصل فضايي و سپس به نمايشگاهي در آينده سرازير شد.»
طرح فرانسيس بونت تكنولوژي تنس گريتي و Photovoltaic را مستقيما با المانهاي پارك به هم آويخته است.رامپ فضايي او از غرفه موجود 1904 تا غرفه 2004 كه آنرا طراحي كرده است، حركت مي كند.
بونت مي گويد:« مثل يوگا شما در يك سفر كامل حركت مي كنيد.»



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ