۱۳۸٥/۱٢/٢۸ :: ٦:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢٤ :: ٦:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

برای دیدن پوستر اینجا را کلیک کنید.

  

با تشکر از شایلان زارعی برای ارسال پوستر



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢۳ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

مسابقه معماري:لوس آنجلس در ۵۰ سال ديگر

Los Angeles 2057
Deadline: April 1, 2007
The Department of Landscape Architecture at Cal Poly Pomona has launched the Los Angeles 2057 design competition. A celebration of the 50th anniversary of the Landscape Architecture Department, the competition encourages entrants to develop projects that will incite discussions about the future of landscapes, society, and the environment in Los Angeles 50 years from now.
Jury: Mike Abbate, Jeanine Centouri, Phil Pregill, and Peter Aeschbacher.
www.csupomona.edu/~cppla50/la2057.html



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢۳ :: ٩:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

Melli Award
Registration Deadline: March 27, 2007
Melli Industrial Group is currently accepting proposals for the Melli Award. The competition seeks Iranian and foreign firms to develop a design proposal for the Iran Industrial Trade Center, a 108,000-square-meter office, commercial, and residential complex.
Jury: Morteza Ismaili, Mehdi Hosseini Hezaveh, Mohammad Reza Sobhani, Masoumeh Sazandeh, Nastaran Habibi, and Shirin Jafari.
www.melliaward.ir/about.asp



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢۳ :: ٩:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

كاري ساده و خلاقانه از گروه Höweler + Yoon Architecture

Four distinct segments in the middle of each light pole in the Lo Rez/Hi Fi installation (top) emit a different tone when touched.



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢۳ :: ٩:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

اکثر کارهای گروه معماری Della Valle Bernheime را مجتمع های مسکونی تشکیل می دهند که البته دارای مقیاس هایی بسیار متفاوت هستند. دو پروژه تازه به اتمام رسیده آنها copper-clad house (عكس1)در کلمبیا کانتری در نیویورک و بازسازی پنت هاوس معروف پل رادولف در منهتن(عكس 2) می باشد. آنها همچنین طراح یک ‍‍Condo (عكس 3) در خيابان 18 غربي هستند.

عكس 1

عكس 2

عكس 3



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢٢ :: ٧:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

کودکی ام را به خاطر می آورم؛ سعی می کنم تصویری از خیابانهای آن زمان و نمای ساختمانها را در ذهنم مجسم کنم. می خواهم بدانم آیا تاثیرآنها به حدی بوده است که در ذهنم مانده باشد؟ تنها گاهی صحنه هایی مبهم و تاریک که نمی دانم کجا هستند و به چه زمانی تعلق دارند. خانه مادر بزرگ با آن درخت گردوی بزرگ و درخت زرد آلو و آن حوضی که پرش کرده بودند از خاک و آن پیچک سبزی که تمام دیوارهای داخل حیاط را پوشانده بود. چه راحت در حیاط می دویدي و چه بی خیال و سبکبال, فارغ از هر فکری ساعتها زیر سایه درخت گردو بازی می کردي.

 

به خاطر مي آورم خیابان خانه مادر بزرگ را، با تصویری از درختان نه چندان بلند، باغچه های پر گل و سبز، رفتگری که جارو میزد، درختان به هم پیچیده و آن سکوت، و کفپوش های سیمانی که همیشه مواظب بودي پایت روی خط نرود و لی لی طول خیابان را طی می کردي.

 

نشانه ات برای رفتن به خانه مادر بزرگ دیوار همان خانه سر کوچه بود که تکه هایی از سنگهای سیاه در بین سنگ ریزه های سفید داشت و خانه ای که پله کانش از سطح خانه بیرون زده بود!

باز هم خاطراتم را جستجو می کنم.

 

به خاطر مي آورم خانه ای را با دري آهنی که شکافی داشت و چقدر دلت می خواست از لابلای این شکافها داخل حیاط را ببیني و مادر مانعت می شد.

 

راه رفتن در کوچه های آنروز چه لذتی داشت .شاید به دلیل کوچکی بود و شاید به خاطر آدمهایی که می شناختي و همگی جور دیگری بودند.

 

آنروزها هر وقت تابستان به خانه مادر بزرگ می رفتی تمام تفریح و دلخوشی در نشستن روی ایوان با آن نور آبی چراغش و آن نرده های کوتاه و حیاطی که مادربزرگ آب پاشیده بود و بوی عطر گل ها و بوی پوست گردوی تازه و عطر چايی های مادر بزرگ و آمدن این و آن به خانه آنها و حرکت مداوم تو از در اتاق رو به ایوان به در راهرویی که به ایوان می رسید و سرزنش مادر و اینکه دیگر بس است و صدای به هم خوردن برگهای پیچک روی دیوار و موج زدن آنها همانند دریایی سبز و صف منظم مورچه ها که همیشه مي خواستي بداني از کجا می آیند و خانه شان کجاست و هرگز نفهمیدي, خلاصه می شد.

 

به خاطر مي آورم  آن راهروی باریک و تاریک خانه شان که به دو اتاق می رسید و راه پله انتهای آن كه مي رسيد به اتاقی دیگر با قفسه های پر از کتاب. شاهكارهاي ادبي نويسندگان روس و رمان هاي تاريخي بي نظير و نوشته هاي فالاچي و چشمت همواره میان کتابهایش در جستجوی کتاب تازه ای بود  برای خواندن و آن سکوی پشت پنجره و نشستن روی آن و تماشاي كوچه, عصرهای خلوت تابستان و صدای خنده های تو و خواهرت در آن سکوت و ظرفهای کوچکتان که پر بودند از میوه های مادر بزرگ و دعوا سر نشستن روی سکوی کنار پنجره  و دیدن مردم رهگذر و خانه ها و حیاطها.

 

به خاطر مي آورم  آن خانه ای را که سقف شیروانی اش یک بر آمدگی داشت با یک روزنه گل مانند و تو چقدر دلت می خواست روی این سقف بروي و داخل این روزنه را ببیني.

 

آري به خاطر مي آورم آن اتاقی را  که به آن اتاق پشت کوچه می گفتیم و پنجره بلندش رو به کوچه باز می شد و در سکوی آن که برای رسیدن به آن حتما یک صندلی لازم بود (!) همه چیز پیدا می شد.

خوابیدن روی زمین این اتاق چه لذتی داشت و چه آرامشی و چه سکوتی.گه گاه صدای پای عابرین و زمزمه هایشان را می شد شنید.روزنه ای که از آن هیچ نمی دیدی به جز آبی آسمان . و وقتی روی زمین سفتش دراز می کشیدی و بالشتی زیر سر می گذاشتی , ساده, به دور از هر تکلفی, و مادر بزرگ قصه های ملک محمد برایت می گفت در چه شادی خلسه بخشی غوطه ور می شدی و دیگر می دانستی که قصه های مادر بزرگ یک شاه دارد. شاه سه پسر دارد و همیشه پسر کوچکتر از همه زرنگتر و وفادارتر بود و تو این را به فال نیک گرفته بودی   که تو هم کوچکترین بودی و سومی!

به خاطر مي آورم آن پله های حیاط و فضای زیر آنها و گلیم کوچکی که از مادر گرفته بودی و آن پایین مدت ها با عروسک هایت مشغول بازی می شدی و از برگها و گلبرگ ها و آب برایشان چه غذاهای لذیذی درست می کردی و به زور به خوردشان می دادی! برایشان خانه می ساختی...خانه ای که هیچوقت دیواری نداشت و تفاوتش با اطرافش فقط عروسک های تو بود که در آن بودند.

 

روزها گذشته و حال همه چیز تغییر کرده .دیگر خبري از خانه قدیمی مادر بزرگ نیست و هر بار که از کوچه شان می گذری چه غم غریبی در دلت می ریزد و چقدر دوست داری بدانی که در آن خانه چندین طبقه که جای خانه مادر بزرگ ساختند, چه کسانی زندگی می کنند و آیا آن درخت گردوی بزرگ هنوز هم هر سال گردو می دهد؟

اما اگر حالا از من بخواهند که از ساختمان هایی که می بینم چیزی بنویسم باز هم دید خوش بینانه ای نسبت به آنها خواهم داشت؟ آیا اصلا چیز خاصی در ذهنم وجود دارد؟ آیا دلیل ,مشغولیت فکری و کاری است؟آیا پیمودن اکثر خیابانها در حالیکه سوار بر ماشین در افکار روزمره مان غوطه وریم دلیلی بر این مطلب نیست؟آیا منظره ای که ارزش به خاطر سپردن داشته باشد هنوز هم وجود دارد؟اگر بگوئیم خیر بی انصاف بوده ایم و خیلی یک جانبه به قضیه نگریسته ایم.

 

من هنوز هم زمانیکه از کوچه باریکی می گذرم تا به کوچه خانه مان برسم از بوئیدن عطر گلهای اقاقیای کوچه سر مست می شوم و هنوز خیابان های اطراف خانه مادربزرگ , آنهایی که با کیفی سنگین بر پشتم با قدمهای کوتاه و کودکانه ام در آنها شتابان گام بر می داشتم تا مبادا زنگ مدرسه را زده باشند, برایم معانی خاصی دارندو هنوز دیدن خانه هایی که از زمان کودکی تا به حال پا بر جا هستند نوعی احساس خاص در من ایجاد می کند .نمی دانم شاید اين همان نوستالژي باشد يا بهتر بگويم دلتنگي هاي خانه مادربزرگ.

 

نکته: این نوشته را در رادیو آرونا بشنوید.اینجا



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢٢ :: ٢:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

“I started making shapes that were hard to draw. That led us to the computer and to Catia software which made me realize the possibilities and the level and degree of accuracy you could create in your documents and your relationships because of the software.”
Frank Gehry

 

 



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٢۱ :: ٥:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

در آخرین روزهای سال گذاری به کودکی چندان هم بد نیست!



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/۱٩ :: ٧:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

شاید از این به بعد خبرهایی را به زبان انگلیسی و به شکل صوتی در وبلاگ بگذارم، البته خیلی خلاصه.شاید...

( احتمالا این فایل های صوتی را می توانید در پادکست من هم بشنوید.)

Image and video hosting by TinyPic



موضوع مطلب :


به نام خدا

حين تماس تلفني كه چندي پيش با يكي از دوستان دوران دبيرستان داشتم خاطرم آمد كه  حوالي 10 سال پيش با تمام همكلاسي ها سر يكي از كلاس ها كه يادم نيست چه كلاسي بود قرار گذاشتيم ده سال ديگر 28 اسفند ماه همگي قراري بگذاريم ....

برای دیدن متن کامل Encoding را در حالت Arabic windows قرار دهيد.

(متن كامل)



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٧ :: ۱:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

ما تا حدودي مي توانيم با اطمينان بگوئيم هر چه جوامع بزرگ تر و پيچيده تر شوند، و رمز هايي که براي انتقال تصاوير ذهني از جانب يک شخص به شخص ديگري به کار مي روند ازدياد و تکثير يابند، نسبت پيام هاي بدون رمز که فرد معمولي دريافت مي کند، به نفع پيامهاي رمز دار رو به کاهش مي گذارد. به بيان ديگر مي توان حدس زد که بيشتر صورت هاي ذهني ما به جاي آنکه از مشاهده شخصي و مستقل رويدادهاي بدون رمز حاصل شوند از پيام هايي که انسان آنها را ساخته است سرچشمه مي گيرد.

علاوه بر اينها مي توانيم تحول ظريف و مهمي را در انواع پيام هاي رمز دار نيز مشاهده کنيم. براي يک فرد روستايي بيسواد که در جامعه کشاورزي زمان گذشته زندگي مي کرد بيشتر پيام هاي دريافت شده در شمار ارتباطات تصادفي يا خود همياري بود. دهقان ممکن بود درباره امور جاري خانه صحبت کند، در شوخي ها، گفتگو در ميخانه و قهوه خانه، وراجي، غرغر، شکايت، گفتگوي کودکانه ( و همينطور تقليد صداي جانوران) و غيره شرکت جويد. اين امور ماهيت بيشتر پيام هاي رمز داري را که دريافت مي کرد تعيين مي نمود. يکي از ويژگيهاي اين نوع ارتباطات حالت رها و آزاد و بدون ساخت، و اطناب و کيفيت ويرايش نشده آنهاست.

حال اين پيام ها را با پيام هاي رمز داري مقايسه کنيد که يک فرد معمولي در جامعه صنعتي امروز دريافت مي کند. چنين فردي علاوه بر پيام هايي که در بالا ذکر کرديم، پيام هاي ديگري عمدتا از رسانه هاي گروهي- نيز دريافت مي کند که کارشناسان امور ارتباطات آنها را با دقت تنظيم
کرده اند. اين فرد به اخبار گوش مي دهد؛ به نمايشنامه ها و فيلم ها و برنامه هاي تلويزيوني که با دقت تدوين شده اند نگاه مي کند؛ موسيقي بيشتري مي شنود (که يک شکل ارتباطي بسيار منظم است)؛ اغلب به سخنراني ها گوش مي دهد و از همه اينها گذشته کاري مي کند که اجداد روستايي اش از انجام آن عاجز بوده اند: هر روز هزاران واژه مي خواند که پيشاپيش آنها را با دقت ويراستاري کرده اند.

 



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٤ :: ٧:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

عکس زیر طرح آرامگاهی عمودی در برزیل است!

“Our commitment to quality is eternal.” These are the proud words pronounced on the web site of the Memorial Necrópole Ecumênica, a vertical cemetery established in Santos in Brazil in 1983. At present, 14,000 burial spaces spread over 14 floors accommodate people of all different religions.

An extension currently under construction will create another 25,000 niches, set inside a 108-metre-high tower block that will complete the complex. Managed by a private company and equipped with a restaurant, a chapel, a lagoon with turtles and a peacock garden, it has become one of the most popular tourist attractions in Santos. The vertical cemetery is particularly widespread in Brazil and is also beginning to be used in other places: the Panteón Memorial Towers complex, which consists of 13 towers in a vaguely deconstructivist style, has recently been presented at Bogotá in Colombia and sparked debate concerning changes in funeral rituals related to the social changes that have taken place over the last 30 years. In the South Korean pavilion at the last Venice Architecture Biennale, the project The Last House by architect Chanjoong Kim (founder of System Lab) addressed the same notion, bringing it into line with more contemporary architectural styles and approaches and drawing on a zoomorphic language that echoed systems of vascular circulation. Architecture appears swift to take the opportunity to address a new area where death creates a market, on the borderline between consumerism and entertainment.



موضوع مطلب :


۱۳۸٥/۱٢/٤ :: ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

ديشب براي اولين بار نقش نو را گرفتم. كاري ندارم كه اينجا تنها تا شماره 16 آمده است! ( و آنطور كه من مي دانم تا شماره 20 اين هفته نامه منتشر شده است.) راستي گفتم هفته نامه! بياييد يك حساب سرانگشتي بكنيم:

16 تا 17 مي شود يك هفته

16 تا 18 مي شود دو هفته

16 تا 19 مي شود سه هفته

و 16 تا 19 مي شود چهار هفته،

چهار هفته يعني يك ماه! ما  در ينجا در واقع 1 ماه از اخبار منتشر شده عقبيم!
گرافيك و كيفيت نقش نو به نظر مناسب و معمارانه مي آيد. اما اي كاش مسئولان آن نظارتي بر توزيع و پخش نمايندگي ها هم داشتند يا لااقل نقش نو سايتي داشت كه به  اعضايش امكان خواندن مطالب را مي داد.

در ضمن عكس كالاتراوا را در شماره 16 نقش نو دوست دارم. از اين به بعد عكس هاي سينمايي زير شيشه ميزم را تغيير خواهم داد!



موضوع مطلب :


به نام خدا

بالاخره بعد از زمانی نسبتا طولانی( خیلی بیشتر از محاسبات خودم) کارهای دفترچه پایان نامه دیشب تمام شد. ( البته بعد از یک پرینت تازه متوجه بعضی اشکالات شده ام!) در عین حال تلاش بسیاری برای دقیق بودنش کرده ام.

آوردن پیشگفتار پایان نامه را در اینجا خالی از لطف ندیدم:

 

در اين دوره از زندگي خيلي چيزها آموختم. دوره اي كه در ابتدا خيلي طولاني به نظر مي رسيد و با  هر لحظه نزديك تر شدن به انتها شتابزده تر راه مي پيمود، شايد مانند چشم بر هم زدن زمان بين اولين مشق آب- بابا تا آخرين روز پنج ساله كودكي.

 در ميان اين راه نه چندان بلند افراد بسياري همراهم بودند. افرادي كه گاه، گام برداشتنم را تندتر و گاه متفكرانه تر كردند. گاهي انديشيدم كه معمار بودن نهايت آرزوي يك انسان آموخته است و زماني ديگر را در ترديد خوانده شدن به اين نام سپري كردم. و حال اين گذار كوتاه را اينطور مي نامم: اولين تجربه بزرگ شدن، با مردم بودن، براي هم زندگي كردن و براي دغدغه هاي ديگري انديشيدن...

و آنها كه همراه اين دوران بودند و نبودشان بي شك مسير را دگرگون مي ساخت شايسته بهترين احترام و سپاسند:

خانواده ام كه مرجع انديشه و منش من بوده و هستند، دوستانم كه همراهان دوران تجربه هاي جديد بودند، معلماني كه داشته ام در هر مقطعي و در هر جا، و استادانم كه راه صحيح موثر بودن را مي آموختند و در اين بين افرادي هستند كه بردن نامشان براي تاكيد بيشتر بر لطفي است كه به من داشته اند و راهنمايي هاي گوناگوني كه هرگز از من دريغ نكردند؛ هر چند پذيرفتن و عمل به آن گاه سخت بود و گاه سهل(!) : استاد راهنما آقاي مهندس صحاف و استاد مشاور آقاي دكتر بهروان.

و در پايان بايد خانواده مجازي ام را ياد كنم، آنهايي كه به من آموختند مي توان در دنياي مجازي هم همراه بود. مي شود ياد داد و آموخت، مي شود حرف زد و تجربه اندوخت...

 

نينا شاهرخي



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ