۱۳۸٦/٦/٢٠ :: ٥:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

(به خاطر خدا کمی تحمل داشته باشید. خوب معلوم است که بعد از اتمام  این پایان نامه طولانی من باید در چند پست از آن صحبت کنم!)



موضوع مطلب :


۱۳۸٦/٦/۱٩ :: ٤:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

روزی که آرشیتکت شدم، هیچ فرقی با روزهای دیگر نداشت. یک روز معمولی مثل بقیه 364 روز خدا! همه مانند همیشه از خواب بیدار شده بودند و خود را برای گذراندن یک روز معمولی دیگر آماده می کردند. در واقع تنها این جسم خسته و روح  ملتهب من بود که بعد از 2 سال تحقیق و طراحی همچنان در التهاب چگونه گذشتن این روز می سوخت.

روزی که قراربود آرشیتکت شوم با خودم خیلی فکر کردم. این آخرین فرصت بود برای جبران تمام طرح هایی که مظلومانه پشت درهای بسته سالن های ژوژمان رهایشان کرده بودم، طرح هایی که در نظرم خیلی بزرگ بودند و قاضیان طرح برایم  از آنها تنها یک عدد باقی گذاشته بودند و این نهایت اشتباهی بود که می شد در یک محیط حرفه ای مرتکب شد. امروز آخرین فرصت بود تا از ایده ام از زحماتم از خواسته ها و معماریم دفاع کنم. آخرین و شاید تنها فرصت.

روزی که آرشیتکت شدم آمده بودم به دفاع از طرح نوپای طرح1، طرح بدون ایده طرح 2، طرح مستر آرکیتکتی طرح 3! من تنها از پایان نامه ام نگفتم. صحبت من ناگفته های طرح 4 بود، جزئیات طرح 5، آرمان های دور از ذهن طرح 6 و نا تمام های طرح 7.

من گفتنی های بسیاری داشتم. اما همیشه چقدر زود دیر می شود.

روزی که آرشیتکت شدم احساس قشنگی داشتم. حس به انجام رسیدن کاری که مدت ها بر روی دوشم سنگینی می کرد. قبل از آن به گفته جبران خلیل جبران احساس کسی را داشتم که مدت هاست منتظر تولد یک فرزند است و حالا انتظار به سر آمده بود و این نوزاد متولد نمی شد!

. . .

من امروز 19 شهریور ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی آرشیتکت شدم. باشد که لیاقت داشتن این اسم بزرگ و زیبا را بر خود  ثابت کنم. آمین.



موضوع مطلب :


۱۳۸٦/٦/۱۸ :: ٤:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا



موضوع مطلب :


۱۳۸٦/٦/۱٥ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

در این روزها شاید شنیدن خبر رفتن از این سر قطر ( به ضم قاف!) به آن سر قطر کمی سخت باشد. آن هم برای حدود ۲ سال.

چند سال پیش برای اولین بار  اهواز را دیدم.  نباید شهر بدی برای زندگی باشد، تنها گرمی هوا و غربت!



موضوع مطلب :


۱۳۸٦/٦/٢ :: ۳:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

 

شاید برای خیلی ها عجیب باشد که کسی پایتخت را که بسیاری برای ساکن شدن و کار و تحصیل در آن سر و دست می شکنند دوست نداشته باشد! من جزء این دسته افرادم. تهران هرگز شهر مورد علاقه من نبوده است با اینکه سابقه زندگی در آن را هم داشته ام ( هر چند کوتاه مدت ) اما هرگز چیزی در آن مرا به سمت خود جذب نکرده است.

 

14 روز گذشته را تهران بودم. البته در این میان سفری ۳-۴ روزه هم به گیلان داشتم. در طی این مدت خیلی سعی کردم همه چیز را تحلیل کنم و ببینم دلیل این احساس ناخوشایندی که دارم چیست؟

 

شلوغی؟ آلودگی؟ آشنا نبودن با خیلی از مسیرها؟ آدم ها؟ بیکاری؟

 

شاید هم برآیند تمام این ها! نتیجه نهایی که گرفتم پاسخی است به سئوالی که زمان کودکی در ذهن داشتم. آن زمان وقتی به مسافرت می رفتیم و بین راه از میان روستاها گذر می کردیم همیشه با خودم می گفتم چرا روستایی ها با این شرایط سخت و نا مناسب زندگی می کنند؟ مگر شهر گزینه بهتری نیست؟ پس چرا همچنان روستاها وجود دارند؟

 

استاد یکی از درس ها زمانی به ما می گفت انسانی که در شهرهای بزرگتر زندگی می کند به دلیل شرایط محیطی باهوش تر است، انسان کند ذهن نمی تواند سیستم شهری را تحمل کند! هر چند با بعضی مولفه های این صحبت موافقم اما شخصا ترجیح می دهم در این یک مورد کند ذهن تلقی شوم تا باهوش!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نکته: حالا خودمانیم، ما که این عکس ها ( عکس های تهران) را برای دوستان مجازی ای  که هرگز ایران را ندیده اند ایمیل می کنیم اما واقعا شما تهران را اینگونه می بینید؟! فکر نمی کنید موضوع سفرنامه ابراهیم بیگ* با این عکس ها بار دیگر تکرار شود؟!!!

---------------------------------

*: نویسنده این سیاحتنامه زین العابدین مراغه ای است.زین العابدین مراغه اى، احتمالاً به سال ۱۲۲۵ ه.ش به دنیا آمده است. او که از خانواده اى تاجر و با اصل و نسب بود، به مانند اجداد خود به تجارت مشغول شده است. وى به دلیل رکود اقتصادى ایران، ترک وطن گفته و به روسیه مى رود. مراغه اى که مردى ناسیونالیست بود در غربت هم، عشق وطن را در سر مى پروراند و نوشتن این داستان نیز به همین دلیل اتفاق افتاده است. تاریخ وفات این مرد را به سال ۱۲۹۰ ه.ش نوشته اند و کتاب او که در روزهاى طغیان منتشر شده بود، از مهم ترین کتاب هاى محافل مشروطه خواه محسوب مى شد. سیاحتنامه ابراهیم بیگ، داستان سفر تاجرزاده اى ایرانى به کشور خود است. او که در مصر متولد شده بنا بر وصیت پدر، عشق وطن را چنان در دل مى پرورد که شهره عام و خاص مى شود. او در اواخر دوره ناصرى به ایران مى آید و بعد از مشاهده ویرانى و فساد موجود در کشور، دلخسته به غربت بازمى گردد. پایان کار ابراهیم بیگ، مرگى دردناک است که به دلیل غم غربت و خواندن اخبار هولناک از وطن آن را موجب مى شود .



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ