۱۳٩٠/۱٢/۱٤ :: ٢:٤۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

مدتی است که می خواهم درباره وضعیت نا بسامان پیاده رو های اهواز مطلب بنویسم. شهری در اسم و عنوان کلانشهر اما بسیار دور از استاندارد های اولیه در هر زمینه که من اینجا تنها به معماری و شهرسازی، از دیدگاهی بیشتر تجربی تا حرفه ای و تخصصی آن هم یک مبحث کوچک اما مهم آن که پیاده رو باشد می پردازم.

اهواز شهری است با 8 ماه بسیار گرم که ماههای خیلی گرم آن از اردی بهشت شروع می شود و گرمای هوا تا اواسط آبان ماه آزاردهنده و بعضا غیر قابل تحمل است؛ به خصوص سه ماه تیر، مرداد و شهریور، ماههای جهنمی اهواز هستند. با وجود عبور کارون  از میان شهر و قرار گرفتن در فاصله حدودا 110 کیلومتری از خلیج فارس آب و هوا خیلی مرطوب نیست غیر از 2 هفته که معمولا بین دو هفته آخر مرداد و دو هفته اول شهریور رخ می دهد که حتی نفس کشیدن هم ساعت 12 شب که دمای هوای 42-43 درجه می شود سخت است.

با این توضیح می شود نتیجه گرفت اهواز شهری نیست که بتوان در آن مسافت های طولانی را پیاده گز کرد و البته عامل بازدارنده دیگر هم وضعیت اسفبار پیاده رو هاست که انگار نه شهرداری مسئول آن است و نه مثلا صاحب مغازه ای که جلوی مغازه اش را با سنگ گرانیت براقی فرش کرده که نه تنها انعکاس نور خورشید در اکثر قریب به اتفاق روزهای سال چشم عابر را کور می کند که گرد و غباری که این روزها کم هم نیست وقتی یک لایه نازک روی پیاده رو تشکیل می دهد آن را به شدت سُر می کند، و نه صاحب خانه ای که خانه اش را با این متریال ناخوانده آلومینیوم نما کرده، که معلوم نیست کِی، یواشکی وارد مجموعه متریال های ساختمانی شد بدون این که اول خودش را معرفی کند و از ویژگی ها و معایبش بگوید.

هرگز نفهمیدم چرا در اهواز فضای پیاده رو جلوی هر خانه یا مغازه باید اختلاف سطحی با سطح کناری داشته باشد؟ متریال کفپوش بدون شک از این سطح به آن سطح متفاوت است و یک نفر با مشکلات جسمی حرکتی هرگز نمی تواند با ویلچر یا عصا یا واکر در پیاده رو ها راه برود. به این دسته اضافه کنید: کسانی که چرخ دستی خرید دارند، کسانی که کالسکه بچه همراه خود آورده اند و اسکیت بازها ( که البته برای هنرنمایی های بعضا خطرناک باید جای مخصوص و مناسبی را در نظر بگیرند). در کمال تعجب باید بگویم در عین حال من همه 4 دسته بالا را در حال قدم زدن (!) در پیاده روهای این شهر دیده ام. خود من چند باری صرفا مخصوص ارزیابی کفپوش ها با چرخ دستی، خرید رفته ام و اعتراف می کنم که تمام 200 متر مسیر بازگشت که ساک سنگین بود خودم را لعن و نفرین کرده ام، چون از مسیر رفت که بند چرخ دستی را به شانه انداخته ای و شاد و خرم پیاده رو را گز می کنی اصلا متوجه عمق فاجعه نمی شوی!

حتما اسم کیانپارس اهواز به گوشتان خورده! خیابانی که مایه مباهات اهوازی هاست و با کلی فاصله از بقیه محلات شهر، بهترین خیابان شهر اهواز است. نام اصلی آن بلوار شهید چمران است و خود من ماه های اولی که ساکن اهواز شده بودم و رفته بودم یکی از دفاتر پستی تا بسته ای را ارسال کنم به عینه دیدم که خانم مسئول پست پیشتاز روی عبارت بلوار شهید چمرانی که من نوشته بودم خط کشید، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت:  کیانپارس!  کیانپارس یک بلوار تقریبا 2 کیلومتری است که عمرا بتوانی ابتدایش را پیدا کنی! در واقع طبق قراین و شواهد محلی (!) از یک قسمتی به بعد کیانپارس شروع می شود که به آن فلکه اول می گویند! کیانپارس همین یک فلکه نامرتی را ندارد و بعد از فلکه ی دوم که آن هم در حال حاضر یک چهار راه است شکل واضح تری به خود می گیرد. یک فلکه دیگر هم دارد که در کمال تعجب، دیگر این یکی واقعا یک میدان مانند است و به آن فلکه سوم می گویند. در انتها هم بلوار می رسد به یک میدان دیگر و تمام! کیانپارس یک بلوار با حاشیه کاملا تجاری است. بهترین پاساژ ها و مراکز خرید شهر که تعدادشان از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است در همین حاشیه قرار گرفته اند. نور ویترین همین فروشگاه هاست که کمی کیانپارس را روشن تر می کند که این برای اهواز که شهر تاریک و کم نوری است یک نعمت است. خیابان های فرعی آن شامل شرقی و غربی می شوند که شرقی ها به بلوار نسبتا تازه تاسیس ساحلی می رسند و آنسوی بلوار ساحلی هم کارون است. غربی ها سه بخش می شوند یعنی یک خیابان فرعی غربی، از خیابان اصلی که وارد شوی می رسد به یک بلوار خیلی کم عرض و شلوغ (میعادگاه دوستان که همه سوار بر ماشین هستند و بارها و بارها طول این بلوار کم عرض را می روند و می آیند و این فعالیت فرهنگی اینجا نوعی تفربح جوان پسندانه محسوب می شود!) که به این بخش  خیابان غربی فاز 1 می گویند، بعد از عبور از این بلوار کم عرض باز خیابان غربی ادامه پیدا می کند تا به یک بلوار دیگر می رسد که به این محدوده فاز 2 می گویند و امتداد آن در آنطرف بلوار هم فاز 3 است.

صحبت طولانی شد و حالت خاطره وار و کتاب داستان به خود گرفت! صحبت از وضعیت پیاده رو ها بود. چند روز پیش من از یکی از خیابان های غربی فاز 1 چند تا عکس گرفتم تا بعضی از مشکلات پیاده روها در آن قابل دیدن باشند.

این شما و این هم عکس ها:(!)

در این عکس سه فلش و سه شماره می بینید. فلش 1 سطح شیبداری را نشان می دهد که از عرض کم آن پیداست که برای سهولت دسترسی موتور سوار و دوچرخه سوار به پیاده رو تعبیه شده است! فلش شماره 2 سطح شیبدار پارکینگ خانه ای را نشان می دهد که با توجه به این که پیاده رو ها بیش از 30 سانت از سطح صفر، ضفر خیابان بلند تر هستند ( استاندارد جدول های کنار پیاده رو ها و خیابان ها نهایتا 30 سانت است برای اینکه زمانی که ماشین پارک شد، سرنشین بینوا در را که باز کرد با صدای ناهنجار گیر نگند به جدول و یا ارتفاع زیاد آن مانع باز شدن در نباشد) وجود آن خود یک نا همواری بی مورد ایجاد کرده است. فلش شماره 3 هم اشاره دارد (!) به یکی از ظرف ها زباله جلوی خانه ها که فقط به اعتقاد من به کثیف تر شدن و زشت تر شدن نمای شهری کمک می کند. خود من هرگز یک سبد زباله تمیز ندیده ام و همیشه ته مانده های زباله های ماههای پیش کف آن و زیر آن، آنقدر باقی می مانند تا فاسد شوند و بپوسند. به این سکانس دمای 48 درجه تابستان اهواز را هم اضافه کنید با مقادیر زیادی بوی نامطبوع فساد مواد غذایی.

نمای دیگری از اختلاف سطح های بی مورد که نه تنها راه رفتن در پیاده رو را عملا غیر ممکن می کند که تصویری از یک شهرسازی بی سلیقه و غیر حرفه ای را درذهن تداعی می کند.

عرض بسیار کم خیابان که با توجه به موزائیک ها حداکثر 80 سانتی متر تخمین زده می شود و وجود موانعی که در پیاده رو سالهاست موجودند و هنوز هیچ تغییری نکرده اند. در این تصویر مانع پایه ی یکی از سبد های زباله ای است که به هر دلیل هنوز بر پا نشده است!

همان مانع تصویر قبلی در نمایی نزدیک تر که اینجا یک مانع طبیعی و یک مانع ساخته دست بشر هم مزید بر علت شده اند. هرگز در این پیاده رو یک بزرگسال نمی تواند از جایی که فلش 1 قرار دارد به بعد از فلش 3 برسد. در واقع این عکس شما را به یاد شعر" جایی که پیاده رو تموم می شه" شل سیلور استاین فقید خواهد انداخت!



موضوع مطلب : شهرسازی


۱۳٩٠/۱٢/۱٠ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

دیروز اتفاق عجیبی افتاد. من داشتم یک پلان خشک و خالی با خطوط بیروح و سفید فضای کد را با چشم دیگری نگاه می کردم. پلان مشخص نبود فقط روف پلان و ابعاد. اما من در تمام فضاهای خانه حرکت کردم. از زنگ بلبلی در تا دالان... دالان دری در سمت چپ داشت و در دیگری در انتهای سمت راستش. انتهای سمت چپ دالان می رسید به حیاط. درِ سمت راست، درِ اتاق بادگیر بود. اتاقی خنک و تاریک. همین تاریکی و سایه روشن هایی که تابستان روی کف اتاق می افتاد اسرارآمیزش می کرد برای من که اصولا کودک خیال پردازی بودم. درِ سمت چپ که حدودا میانه های دالان بود به اتاقی باز می شد که بخش اصلی زندگی روزمره در آن می گذشت. یک پنجره بزرگ رو به حیاط داشت با یک طاقچه وسیع پشتش. آنقدر وسیع که من دست کم تا 8-9 سالگی به راحتی روی آن چهارزانو می نشستم رو به حیاط و حوض آب و درخت های انار را نگاه می کردم. قوطی های فلزی چای کلکته و سبدی پر از استکان و گاهی هم سماور از جمله چیزهایی است که در تصویر ذهنی من از آن طاقچه به جا مانده است. اتاق دو در دیگر هم داشت که یکی در ضلع روبروی همان درِ دالان قرار می گرفت و به اتاق مستطیل شکلی باز می شد که مهمانخانه بود با یک طاقچه عریض که رویش همیشه یک ساعت، یک قرآن، چند تا عکس و خرت و پرت های دیگری بود که چون قدم نمی رسید هرگز کنجکاویم را ارضا نکرد تا دقیق بدانم. درِ دیگر رو به ایوان باز می شد که روبرویش در آنطرف ایوان یک اتاق دیگر بود احتمالا مشابه همین اتاق که همیشه خدا درش بسته بود و از حیاط که به شیشه هایش نگاه می کردی پشتش آجرگذاشته بودند. ایوان 2 پله می خورد تا به حیاط می رسید. سمت چپ در کنج، یک آشپزخانه با دیوارهای سیاه بود که تنور هیزمی داشت و گاهی در زمان های مشخصی نان پزی می آمد و نان های محلی در آن می پخت. به جز آن عملا غیر قابل استفاده بود و جز یک سری وسایل که سالهاست از یاد رفته اند چیز دیگری در آن نبود. اما در کل جای خوبی بود برای قایم شدن! البته اگر دیوارهای سیاه و بوی چوب سوخته و صدای گاه بیگاه چوب های خشک نمی ترساندت!

 

در سمت چپ حیاط غیر از آشپزخانه یک مجموعه دیگر هم بود که نسبت به کل خانه چند سالی تازه ساز تر بود. یک هال کوچک با دو اتاق که خودم یک بار توی اتاق سمت راستی اش زیر لحاف تشک ها 2 عقرب زرد دیدم! اتاق سمت چپ هم گاهی کرسی می گذاشتند و می خزیدیم زیر کرسی تا سوز سرما از یادمان برود و در آمدن از زیر کرسی در روزهای سرد زمستان واقعا همت می خواست!


سمت راست حیاط یک دیوار صلب بود. درست یادم نیست که یک پنجره هم داشت یا نه. پنجره ای که احتمالا می شد یکی از پنجره های مهمان خانه اتاق های آنوری. اما یک پنجره کوچک و تاریک نزدیک زمین یادم هست که مربوط به زیرزمینی می شد که هیچ یادم نمی آید دیده باشم. درست بالای همین پنجره یک بوته گل اناری بود که بینوا از دست ما در آسایش نبود و ما دست کم هر بار، نفری 10 تا از گل هایش را می چیدیم و تک تک به انگشت می کردیم و ادای جادوگران پیری را در می آوریم که کاری جز ترساندن بقیه ندارند! حوضی وسط حیاط بود که خیلی وقت ها ساعت ها برای تمیز کردنش وقت می گذاشتیم. بعد با ترفند های بسیار چاهش را می بستیم، شیرش را باز می کردیم و چند ساعت صبوری می کردیم تا لبریز شود از آب . اگر روز خیلی گرمی نبود باید بیشتر منتظر می ماندیم تا آب حوض از گرمای خورشید گرم شود و بعد ساعت ها آب تنی و شوخی و بازی. و آب حوض وقتی بدن ما خسته و کوفته شده بود دیگر عملا خالی شده بود و کاشی ها و باغچه های حیاط سیراب! در انتهای سمت چپ هم یک مجموعه دیگر بود که 2 تا پله بلند می خورد و به یک ایوان می رسید. ایوان به یک هال باز می شد با یک اتاق و بعد آن یک نشیمن بود که در آشپزخانه به آن باز می شد و دری که به کوچه کناری باز می شد. یک مهمان خانه هم در انتهای نشیمن بود که حدس می زنم آن پنجره ای که نمی دانم نزدیک گل اناری بود یا نه مربوط به همین قسمت خانه باشد.  

در انتهای حیاط باغی بود پر از درختان انار و انگور. گمانم انجیر و زردآلو هم داشت. درختی را یادم هست که پیر بود اما تنومند. یکی از شاخه هایش تا نزدیک زمین آمده بود و پیچ خورده بود و این شاخه تاب طبیعی ما بود.

دیروز تمام این خاطرات و البته با جزئیات خیلی بیشتر که شامل صدا ها، عطر ها، طعم ها، رنگ ها و خیلی چیز های دیگر می شد در خاطرم زنده شد. مادربزرگم را به خاطر آوردم که 17 سال پیش از دنیا رفت. که صبح ها برایمان زرده تخم مرغ با شکر درست می کرد. با قاشق آنقدر هم می زد که یک مخلوط همگن شیرین با رنگ زرد روشن درست می شد و ما چقدر دوست داشتیم این صبحانه ساده ی مقوی را. قالیچه روی ایوان یادم آمد که روی آن می نشست و سماور در کنارش، برای تک تک مان چایی می ریخت در استکان. پرده های تور اتاق ها یادم آمد، سقف گنبدی اتاق ها و بام کاهگلی که ما یکبار رویش رفتیم تا مراسم تعزیه زنی عاشورا را نگاه کنیم و هیئت ها و دسته عزاداران و تعزیه خوانانی که با این که شاید 30 سال از فوت پدربزرگم می گذشت هنوز هم به احترام پدر بزرگم که مرد بزرگ و خوشنامی بود جلوی خانه مادربزرگ از حرکت باز می ایستادند و قسمت عمده ای از مراسم را درست همان جا، ایستاده انجام می دادند.

دیروز من با دیدن روف پلان خانه ای پر از خاطره، تمام این خاطرات به یادم آمد، با این که دیگر مادربزرگی نیست، آشپزخانه دود گرفته و تنورش نیست، خانه دیگر بادگیری ندارد و نمی دانم شاید بوته گل اناری هم دیگر هرگز نباشد. تمام این خاطرات را خط هایی سفید و بیروح برایم زنده کردند تا یک بار دیگر بدانم ارزش یک بنای ماندگار نه به این خطوط که به خاطراتی است که در ذهن آدم ها به جا خواهند گذاشت.

 



موضوع مطلب : نوستالژی


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ