شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢ :: ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی
نوشته زیر قسمتی از پایان نامه سکوت و معماری می باشد.(خانم ها: زهرا مشارزاده، مریم استادی)
سكوت زمينه ساز تقدس:
پديده سكوت آنجا كه آرامش مي آفريند و دامنه تفكر را گسترش مي دهد،و گستره تفكر را رو به سوي معرفت درون رهنمون ميكند و آنجا كه از فرط عشق در دامان فقر دنيائي به غناي معنوي كه همانا آگاهي و وقوف بر سر حقيقت نامكشوف ازلي است، نائل مي گردد همگي از اركان نيايش و غرقه شدن در ساحت معنايي وجود و تشرف به تقدس ذاتي است.گو اينكه سكوت به خودي خود، برترين عبادات محسوب مي شود.

« و خداوند بوسيله هيچ عملي همچون سكوت و پياده رفتن به سوي مسجد عبادت نشده است.» امام صادق عليه اسلام


سكوت انسان را به بسط غناي معرفت دروني و خويشتن آگاهي فرا مي خواند. آن سكوت بستر مناسبي براي است ، آكنده از فرصتهائي كه انسان بودن خويش را به محك تجربه بيازمايد و جوهر خويش را بپروراند و روح آفرينشگري خويشتن را كه وديعه گرانبهاي الهي است، آرمانگرايانه بيازمايد.
كاربرد فضاي خالي در هنر اسلامي يكي از مهمترين ثمرات مستقيم اصل متا فيزيكي توحيد در هنر است. اصل توحيد به صراحت در كلمه شهادت يعني «لا اله الا الله» متجلي است. اين اصل يكي از عميق ترين قواعد متافيزيكي است و واجد جنبه ها و سطوح معنائي متفاوتي است كه در اينجا به طور مستقيم با دو گونه آنها سروكار داريم . اولي تاكيد بر سرشت گذرا و غير اصيل ماسوي الله يعني كل نظام خلقت است كه در اين ميان ، عالم ماده از ساير عوالم ناپايدارتر است. دومين آنها بر غيريت و حقيقت مطلق تاكيد ميكند و به عبارت ديگر:
بر اين حقيقت كه خداوند كاملا وراي تمام آن چيزهايي قرار دارد كه ذهن و حواس عادي به عنوان واقعيت، به مفهوم رايج كلمه مي شناسد و اين با كلمه «الله» در قاعده فوق متناظر است. طبق تعبير اول ، اگر پروردگار را جوهر غايي يا وجود ناب فرض كنيم و به ياد داشته باشيم كه در اصطلاح متا فيزيك اسلامي اين امكان است كه وجود را شيء بناميم ، لاجرم جنبه اي از نيستي يا خلاء وجود دارد كه در طبيعت كل نظام خلقت نهفته است و پيامد مستقيم اين حقيقت است كه علي الاطلاق فقط خداوند واقعي است.طبق تعبير دوم ،اگر اشياء را به مفهوم متداول تلقي كنيم آگاه خلاء يعني آنچه از اشياء تهي است، به صورت اثر و پژواك حضور خداوند در نظام هستي جلوه مي كند. زيرا از طريق نفي اشياء در واقع به آنچه وراي همه چيزهاست اشاره دارد. بنابراين فضاي خالي مظهر تنزه و تعالي پروردگار و حضئر او در تمام اشياء است. اين چنين مي توان به نقش فضاي خالي (خلاء) و اهميت آن در مقام نمادي قدرتمند در هنر و معماري پرداخت.
خلاء و تهي بودن گرچه به تعبيري وجود ندارد اما حس حضور روح خداوندي را در دل زنده مي كند. تجلي اين حس حضور را مي توان به وضوح در كعبه ديد.
كعبه: صداي خداوند در سكوت صحرا به گوش مي رسد و از هر ذره اي اين ندا بر مي آيد، تمام فضاي ميان آسمان و زمين را پر كرده است و هر كسي آنرا مي شنود، مي شنود كه خدا دارد او را مي خواند و او از جگر فرياد مي زند: لبيك اللهم لبيك.
كعبه نزديك ميشود و نزديك تر ، و هيجان پريشان مي شودو پريشان تر. احساس مي كني كه داري لبريز ميشوي و ديگر در خودت نمي گنجي گويي اندك اندك در فضايي مملو از خدا فرو مي روي در عمق صحرا حس مي كني ، مي بيني و فقط او را مي يابي. فقط او هست.
وارد منطقه حرم مي شوي ناگهان فريادهاي شور انگيز لبيك… كه به اوج رسيده بود قطع ميشود.
سكوت!
يعني كه:« رسيدي»!
آنكه تو را مي خواند اينجاست! به خانه او رسيده اي،ساكت!
سكوتي در حضور، در حرم، حرم خدا!
مي روي و شوق كعبه بيداد مي كند.
… كعبه نزديك است ،
سكوت ، انديشه، عشق.
در آستانه مسجدالحرامي، اينك ، كعبه در برابرت! يك صحن وسيع، و در وسط،يك مكعب خالي و ديگر هيچ!
ناگهان بر خود مي لرزي! حيرت ، شگفتي! اينجا هيچ كس نيست ، اينجا… هيچ چيز نيست… حتي چيزي براي تماشا!
يك اطاق خالي! همين!
قبله ايمان ما ، عشق ما نماز ما، حيات ما و مرگ ما همين است؟سنگهاي سياه و خشن و تيره رنگي بر روي هم چيده و جرزش را با گچ،ناهموار و ناشيانه بند كشي كرده و ديگر هيچ!
ناگهان ترديد يك سقوط در جانت مي دود!
اينجا كجاست؟ به كجا آمده ايم؟ قصر را مي فهمم: زيبائي يك معماري هنرمندانه! معبد را مي فهمم: شكوه قدسي و سكوت روحاني در زير سقف هاي بلند و پر جلال و سراپا زيبايي و هنر! آرامگاه را ميفهمم: مدفن يك شخصيت بزرگ، يك قهرمان نابغه ! پيامبر، امام… !
اما اين…؟ در وسط ميداني سرباز: يك اطاق خالي! نه معماري، نه هنر، نه زيبايي، نه كتيبه، نه كاشي، نه گچبري، نه حتي ضريح پيامبري، امامي مرقد مطهري ، مدفن بزرگي…كه زيارت كنم ،كه او را به ياد آرم،كه به سراغ او آمده باشم، كه احساسم را به نقطه اي، چهره اي، واقعيتي، عينيتي، بالاخره كسي، چيزي، جايي، تعلق گيرد، بنشيند، پيوند گيرد.
اينجا هيچ چيز نيست، هيچ كس نيست، ناگهان مي فهمي كه چه خوب! چه خوب كه هيچكس نيست،هيچ چيز نيست، هيچ پديده اي احساست را به خود نمي گيرد.
ناگهان احساس مي كني كه كعبه يك بام است بام پرواز،احساست ناگهان كعبه را رها مي كندو در فضا پر مي گشايدو آنگاه مطلق را حس مي كني!
ابديت را حس مي كني.
آنچه را كه هرگز در زندگي ات ، در جهان نسبي ات نمي تواني پيدا كني،نمي تواني احساس كني،فقط مي تواني فلسفه ببافي اينجاست كه مي تواني ببيني، مطلق را ، ابديت را، بي سويي را، او را!
و چه خوب كه در آنجا هيچ كس نيست و چه خوب كه كعبه خالي است!
اينجا سر منزل تو نيست، كعبه آن « سنگ نشاني است كه ره گم نشود» اين تنها يك علامت بود،يك« فلش »، فقط به تو جهت را مي نمود ، تو حج كرده اي، آهنگ كرده اي، آهنگ مطلق، حركت بسوي ابديت، حركت ابدي، رو به او نه تا كعبه!
كعبه آخر راه نيست،آغاز است!
كعبه در زمين ، رمزي از خدا در جهان .
مصالح بنايش؟ زينتش؟ زيورش؟
قطعه هاي سنگ سياهي كه از كوه عجون ـكنار مكهـ بريده اند و ساده، بي هيچ هنري، تكنيكي، تزئيني ، بر هم نهاده اند و همين! و نامش؟ اوصافش؟ القابش؟
«كعبه»!
يك مكعب! همين!
و چرا مكعب؟ و چرا چنين ساده، بي هيچ تشخصي، تزئيني؟
خدا بي شكل است، بي رنگ است بي شبيه است و هر طرحي و هر وضعي كه آدمي بر گزيند، ببيندو تصور كند، خدا نيست.
خدا مطلق است.
بي جهت است.
اين تئي كه در برابر او ،جهت مي گيري
اين است كه تو در جهت كعبه اي و كعبه خود جهت ندارد.
و انديشه آدمي بي جهتي را نمي تواند فهميد.
هر چه را رمزي از وجود او ـ بي سوئي مطلق ـ بگيري. ناچار ، جهتي مي گيرد و رمز خدا نيست.چگونه مي توان او را در زمين نشان داد؟
تنها بدين گونه كه: تمامي جهات متناقض را با هم جمع كرد.
تا هر جهتي ، جهت نقيض خود را نفي كند و آمگاه ذهن از آن به بي جهتي پي برد.
تمامي جهات چند تايت؟ شش تا و تنها شكلي كه اين هر شش جهت را در خود جمع دارد چيست؟
مكعب و مكعب يعني همه جهات. و همه جهات يعني بي جهتي و رمز عيني آن، كعبه:
« اينما تولوا!فثم وجه الله!» ( به هر سو رو كني، اينك روي او شوي)!
و كعبه رو به همه ، رو به هيچ جا، همه جا،
همه سوئي يا بي سوئي، خدا !
رمز آن :كعبه!
مركز اين دنيا، مانند يك غار و مثل يك قلب خالي است. ديواره آن سخت است و شايد بتوان گفت از جنس سنگ خاراست چرا كه در آنجا همه چيز تاريك است. خط نوشته هائي شكل تند نوشته ها، بزرگ و سياه، بصورتي نا خوانا در آنجا وجود دارد.
ديواره هاي نزديك به هم در بر گيرنده و پناه دهنده هستند، اما در اين مكان ساكت، زندگي غير قابل لمسي در جريان است زيرا به هرحال چيزي در اين ديوارهاي صاف كه فقط با اسامي الهي پوشيده شده و در تاريكي فرو رفته وجود دارد. اين چيزكه به هيچ نزديك است، ناديدني، ناشنيدني و غير قابل لمس است.
اينجا، يعني مكه محل و حضور واحد روي زمين است كه آسمان و زمين در نقطه اي حول يك محور عمودي با هم پيوند بر قرار مي كنند.اين عمود به نوبه خود به مطلقي دست نيافتني اشاره مي كند و در پائين، در اين جهان خاكي، حلقه بسته مي شود، شكن كامل يعني دايره در مي آيد.
تجمع اين دو شكل اصلي يك دايره و يك مكعب، كانون مكه را تشكيل مي دهند .مقابله رنگها نيز به نوبه خود مطلق است، يعني رنگ سياه بر سفيد، دايره سفيد مربوط به صحن است. جاي زائران. مكعب سياه مربوط به خانه است، كعبه.
در اينجا همه چيز با حضور انساني جمع شده است.اين جمعيت انبوه فقط با يك هدف گرد آمده اند،هدفي كه براي همه يكي است. انبوه مردم بر دايره اي از مرمر سفيد دايره سفيد ديگري تشكيل ميدهند. اما زنده و پر خروش كه بدون توقف به دور خانه مي چرخند و آن را تماميت مي بخشند.بهتر است بگوييم بعد انساني به بنا افزوده نمي شود تا آنرا تكميل كند بلكه جزء لا ينفكي از آن مي شود. مكعب سياه با اين حضور انبوه و در حال حركت، وجود دارد.
فضا گسترده مي شود براي اينكه مردان و زنان آنرا زنده مي كنند . تنها چيزي كه باقي مي ماند همان دايره انساني گرد و مداوم و در نوسان است و اين ، ملاقات و پيوند جامعه واحد و يكپارچه را با بنا تقدس مي بخشد.
اينجا كمال ايستايي و سكون مربع يا مكعب با رمز پويائي دايره تركيب شده است . كعبه بي گمان يكي از كهن ترين حرمهاست . بارها از نو ساخته شده اما شكلش كه مكعب اندكي نامنظمي است ، تا آنجا كه بشر به ياد دارد تغيير نيافته است.چها گوشه كعبه رو به سوي مناطق آسمان دارد .آيين طواف كه جزء زيارت كعبه است به وضوح بيانگر رابطه اي است كه ميان حرم و گردش آسمان هست: طواف ، هفت بار به تعداد افلاك و يا حلقه ها و دواير آسمان صورت مي گيرد.
اما كعبه نمادي از مقدس ترين مكان هاست كه از لحاظ معنوي در مركز عالم واقع است. در آنجا انسان از نا محدودي زمان و مكان دامن در مي كشد. چون در اينجا و هم اينك خداوند از براي انسان حضور دارد.
در عالم زمان بر مكان غالب است و در ساختمان معبد ، بر عكس . زمان به مكان تغيير يافته است: ضرباهنگهاي عمده دنياي عين و شهادت كه رموز جهات اصلي عالم وجودند كه به حكم ضرورت از هم گسسته و پراكنده گشته اند، اينجا در هندسه بنا دوباره جمع آمده و ثابت و قائم مي شوند.
اما آنچه كه بجز مكان قرارگيري يك فضا بر تقدس آن مي افزايد نوع معماري و تر فندهاي معمارانه حاكم بر بنا مي باشد در اين حالت عنصر دخالت فرد نيز مطرح مي شود كه بايد بسيار زيركانه و از روي آگاهي و شناخت باشد.


موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ