سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ :: ٧:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

کودکی ام را به خاطر می آورم؛ سعی می کنم تصویری از خیابانهای آن زمان و نمای ساختمانها را در ذهنم مجسم کنم. می خواهم بدانم آیا تاثیرآنها به حدی بوده است که در ذهنم مانده باشد؟ تنها گاهی صحنه هایی مبهم و تاریک که نمی دانم کجا هستند و به چه زمانی تعلق دارند. خانه مادر بزرگ با آن درخت گردوی بزرگ و درخت زرد آلو و آن حوضی که پرش کرده بودند از خاک و آن پیچک سبزی که تمام دیوارهای داخل حیاط را پوشانده بود. چه راحت در حیاط می دویدي و چه بی خیال و سبکبال, فارغ از هر فکری ساعتها زیر سایه درخت گردو بازی می کردي.

 

به خاطر مي آورم خیابان خانه مادر بزرگ را، با تصویری از درختان نه چندان بلند، باغچه های پر گل و سبز، رفتگری که جارو میزد، درختان به هم پیچیده و آن سکوت، و کفپوش های سیمانی که همیشه مواظب بودي پایت روی خط نرود و لی لی طول خیابان را طی می کردي.

 

نشانه ات برای رفتن به خانه مادر بزرگ دیوار همان خانه سر کوچه بود که تکه هایی از سنگهای سیاه در بین سنگ ریزه های سفید داشت و خانه ای که پله کانش از سطح خانه بیرون زده بود!

باز هم خاطراتم را جستجو می کنم.

 

به خاطر مي آورم خانه ای را با دري آهنی که شکافی داشت و چقدر دلت می خواست از لابلای این شکافها داخل حیاط را ببیني و مادر مانعت می شد.

 

راه رفتن در کوچه های آنروز چه لذتی داشت .شاید به دلیل کوچکی بود و شاید به خاطر آدمهایی که می شناختي و همگی جور دیگری بودند.

 

آنروزها هر وقت تابستان به خانه مادر بزرگ می رفتی تمام تفریح و دلخوشی در نشستن روی ایوان با آن نور آبی چراغش و آن نرده های کوتاه و حیاطی که مادربزرگ آب پاشیده بود و بوی عطر گل ها و بوی پوست گردوی تازه و عطر چايی های مادر بزرگ و آمدن این و آن به خانه آنها و حرکت مداوم تو از در اتاق رو به ایوان به در راهرویی که به ایوان می رسید و سرزنش مادر و اینکه دیگر بس است و صدای به هم خوردن برگهای پیچک روی دیوار و موج زدن آنها همانند دریایی سبز و صف منظم مورچه ها که همیشه مي خواستي بداني از کجا می آیند و خانه شان کجاست و هرگز نفهمیدي, خلاصه می شد.

 

به خاطر مي آورم  آن راهروی باریک و تاریک خانه شان که به دو اتاق می رسید و راه پله انتهای آن كه مي رسيد به اتاقی دیگر با قفسه های پر از کتاب. شاهكارهاي ادبي نويسندگان روس و رمان هاي تاريخي بي نظير و نوشته هاي فالاچي و چشمت همواره میان کتابهایش در جستجوی کتاب تازه ای بود  برای خواندن و آن سکوی پشت پنجره و نشستن روی آن و تماشاي كوچه, عصرهای خلوت تابستان و صدای خنده های تو و خواهرت در آن سکوت و ظرفهای کوچکتان که پر بودند از میوه های مادر بزرگ و دعوا سر نشستن روی سکوی کنار پنجره  و دیدن مردم رهگذر و خانه ها و حیاطها.

 

به خاطر مي آورم  آن خانه ای را که سقف شیروانی اش یک بر آمدگی داشت با یک روزنه گل مانند و تو چقدر دلت می خواست روی این سقف بروي و داخل این روزنه را ببیني.

 

آري به خاطر مي آورم آن اتاقی را  که به آن اتاق پشت کوچه می گفتیم و پنجره بلندش رو به کوچه باز می شد و در سکوی آن که برای رسیدن به آن حتما یک صندلی لازم بود (!) همه چیز پیدا می شد.

خوابیدن روی زمین این اتاق چه لذتی داشت و چه آرامشی و چه سکوتی.گه گاه صدای پای عابرین و زمزمه هایشان را می شد شنید.روزنه ای که از آن هیچ نمی دیدی به جز آبی آسمان . و وقتی روی زمین سفتش دراز می کشیدی و بالشتی زیر سر می گذاشتی , ساده, به دور از هر تکلفی, و مادر بزرگ قصه های ملک محمد برایت می گفت در چه شادی خلسه بخشی غوطه ور می شدی و دیگر می دانستی که قصه های مادر بزرگ یک شاه دارد. شاه سه پسر دارد و همیشه پسر کوچکتر از همه زرنگتر و وفادارتر بود و تو این را به فال نیک گرفته بودی   که تو هم کوچکترین بودی و سومی!

به خاطر مي آورم آن پله های حیاط و فضای زیر آنها و گلیم کوچکی که از مادر گرفته بودی و آن پایین مدت ها با عروسک هایت مشغول بازی می شدی و از برگها و گلبرگ ها و آب برایشان چه غذاهای لذیذی درست می کردی و به زور به خوردشان می دادی! برایشان خانه می ساختی...خانه ای که هیچوقت دیواری نداشت و تفاوتش با اطرافش فقط عروسک های تو بود که در آن بودند.

 

روزها گذشته و حال همه چیز تغییر کرده .دیگر خبري از خانه قدیمی مادر بزرگ نیست و هر بار که از کوچه شان می گذری چه غم غریبی در دلت می ریزد و چقدر دوست داری بدانی که در آن خانه چندین طبقه که جای خانه مادر بزرگ ساختند, چه کسانی زندگی می کنند و آیا آن درخت گردوی بزرگ هنوز هم هر سال گردو می دهد؟

اما اگر حالا از من بخواهند که از ساختمان هایی که می بینم چیزی بنویسم باز هم دید خوش بینانه ای نسبت به آنها خواهم داشت؟ آیا اصلا چیز خاصی در ذهنم وجود دارد؟ آیا دلیل ,مشغولیت فکری و کاری است؟آیا پیمودن اکثر خیابانها در حالیکه سوار بر ماشین در افکار روزمره مان غوطه وریم دلیلی بر این مطلب نیست؟آیا منظره ای که ارزش به خاطر سپردن داشته باشد هنوز هم وجود دارد؟اگر بگوئیم خیر بی انصاف بوده ایم و خیلی یک جانبه به قضیه نگریسته ایم.

 

من هنوز هم زمانیکه از کوچه باریکی می گذرم تا به کوچه خانه مان برسم از بوئیدن عطر گلهای اقاقیای کوچه سر مست می شوم و هنوز خیابان های اطراف خانه مادربزرگ , آنهایی که با کیفی سنگین بر پشتم با قدمهای کوتاه و کودکانه ام در آنها شتابان گام بر می داشتم تا مبادا زنگ مدرسه را زده باشند, برایم معانی خاصی دارندو هنوز دیدن خانه هایی که از زمان کودکی تا به حال پا بر جا هستند نوعی احساس خاص در من ایجاد می کند .نمی دانم شاید اين همان نوستالژي باشد يا بهتر بگويم دلتنگي هاي خانه مادربزرگ.

 

نکته: این نوشته را در رادیو آرونا بشنوید.اینجا



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ