شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦ :: ۱:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

دیروز خبر درگذشت استاد را شنیدم. با اینکه حدود یکسال از شروع بیماری شان گذشته بود اما همه ما همچنان به خودمان امیدواری می دادیم که خدا بزرگ است و شفا دهنده همه بیماران. کسی چه می داند شاید خیلی وقت ها هم از ته قلب که برای بیماران دعا کرده بودیم نام استاد هم در خاطرمان نقش بسته بود.

 دیشب تا سحر خواب به سراغم نیامد. تمام مدت فکر می کردم آخرین باری که استاد را دیده بودم کی بود. من به دنبال آخرین تصویر باقی مانده در ذهنم ساعت ها تلاش کردم. کلاس های طرح ۷. چهره جدی و دلسوز استاد را که بی شک یکی از بهترین ها در سابقه تحصیلی همه ما بودند یک دل سیر نگاه کردم و چه خوب که تصویر باقی مانده در ذهنم قدرتمند بود و سالم. یاد آخرین جلسه طرح ۷ افتادم و دفتر استاد که خاطرات کلاس را خیلی خلاصه در آن می نوشتند. حیف... حیف از هر فکر و اندیشه ای که از ما این دنیایی ها دریغ شود. حیف از وجود انسان های نازنینی که بعد از رفتنشان ارزش بیشمارشان بر ما آشکار می شود.

مهندس ناصر باقرزاده استاد محبوب و گرانقدر دانشکده معماری دانشگاه آزاد مشهد از میان ما رفت. روانش شاد و خاطرش برای همیشه در ذهن تمام ما که فرصت داشتیم مدتی در محضرش شاگردی کنیم گرامی باد.

-----------------------------

حاشیه: ۱۶ دی ماه ۸۶

فکر نمی کردم رفتن به مجلس ختم استاد اینقدر برایم سخت باشد. تنها یک ربع ماندم، سر به زیر و خاموش. کسی را نمی شناختم، تلاشی هم برای یافتن آشنایی نکردم. چه اهمیتی داشت کسی را بشناسم یا نه. من به قصد دیگری آمده بودم. از یکی از پذیرایی کننده ها نشان خانم استاد را گرفتم. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. خانم استاد آرام اشک می ریخت. گفت: همیشه دانشجویانش را دوست داشت ... بی اختیار خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم، تسلیتی گفتم ...بیرون زدم... .

عجب برفی می آمد.



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ