سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۳ :: ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی
به نام خدا

روزنامه وقایع اتفاقیه

به نقل از:خسرو ناقد

صندلي‌هاي سنگي شهر وايمار


اگر روزي روزگاري گذارتان به آلمان افتاد، حتماً سري هم به شهر وايمار در شرق اين كشور بزنيد. از شهرهاي بسيار زيبا و تاريخي اروپاست. البته نه به بزرگي و عظمت اَبرشهرهايي چون برلين، پاريس يا لندن؛ اما فرهنگشهر آلمان است. حتي چند سال پيش از اين، يونسكو اين شهر را به عنوان «نخستين فرهنگشهر اروپا» برگزيد. وايمار شهر كلاسيك‌هاي آلمان است، شهر وُلفگانگ گوته و فريدريش شيلر؛ شهر فرانتس ليست است؛ آنجا كه نيچه جان سپرد و جمهوري وايمار پا گرفت.



در وايمار سراغ پارك شهر را بگيريد. از پارك شهر تا «ميدان بتهوون» راه چنداني نيست؛ يكي از ميدان‌هاي اصلي شهر است. ميداني است زيبا و گسترده كه به باغي سرسبز و بانشاط مي‌ماند. در گوشه ميدان بتهوون دو صندلي سنگي بزرگ به چشم مي‌خورد كه روبه‌روي هم قرار گرفته‌اند. يكي رو به شرق دارد و يكي رو به غرب. هر دو صندلي را از يك قطعه سنگ خارا تراشيده‌اند؛ از يك جنس با رگه‌هايي از بلور نيلگون. صندلي‌ها روي فرشي از سنگ خارا با نقشهاي ايراني مفرغ قرار دارند. ارائه‌هاي اين فرش خارا همچون نقش‌هاي زرين گونِ خاتم‌هاي شهر زادگاه من شيراز، چشم نواز است. جلوتر برويد! صندلي‌ها خالي است و شما را به نشستن و نظاره كردن دعوت مي‌كند. نگاه كنيد! درست در ميان فرش خارا، ميان دو صندلي، غزلي از حافظ نقش بسته است، با خط زيباي نستعليق؛ و در دو سوي فرش دو قطعه شعر از گوته به چشم مي‌خورد به زبان آلماني. گويي كه اين دو بزرگ، دور از اغيار در اين گوشه از جهان به گفت‌وگو نشسته اند. ميزبان گوته است كه در وايمار ساكن است و ميهمان حافظ؛ او كه از وطن سفر نگزيده بود به عمر خويش، حال در غربت سرود عشق مي‌خواندكه:

عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم

روي و رياي خلق به يكسو نهاده‌ايم

تاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم

در راه جام و ساقي مه رو نهاده‌ايم

هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم

هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ايم... تا آنجا كه:

گفتي كه حافظا دل سرگشته‌ات كجاست

در حلقه‌هاي آن خَم گيسو نهاده‌ايم

چهار سال پيش از اين كه رؤساي جمهور آلمان و ايران از اين يادمانِ سنگي پرده برداري كردند، همه جا سخن از «گفت‌وگوي فرهنگ‌ها» بود و اين صندلي‌هاي سنگي كه روبروي هم نشسته‌اند، نظاره‌گر و شاهد نخستين مجلس بحثي بودند كه ميان شرق و غرب آغاز شد. آري، اين صندلي‌ها نُماد گفت‌وگوي فرهنگ‌هاست، گفت‌وگو ميان شرق و غرب، گفت‌وگويي كه ديرزماني است قطع شده بود و مي‌بايست دوباره در اين مكان از سر گرفته مي‌شد. اما امروز گويي چند صد سال است كه گفت‌وگويي در ميان نبوده است؛ مثل آنكه هرگز كسي روي اين صندلي‌هاي سنگي ننشسته است؛ اصلاً انديشه‌اي به نام «گفت‌وگوي فرهنگ‌ها» در ميان نبوده است. نسيمي دماغ پرور بوده است كه در طوفان تعصب و تنگ نظري گم شده و به دست فراموشي سپرده شده است.

آغازگر اين گفت‌وگو گوته بود. نزديك به دويست سال پيش از اين، گوته سوار بر مركب خيال رهسپار شرق مي‌شود و با فرزانگان مشرق زمين به گفت‌وگو مي‌نشيند؛ با فردوسي، انوري، نظامي، ملاي روم، سعدي، حافظ و جامي. حاصل اين گفت‌وگو، دفتري است كه گوته «ديوان غربي شرقي»اش مي‌نامد. در همين دفتر است كه او با انديشه‌اي والا مي‌نويسد: «راستي چه كامكارند آنان كه همواره ميان شرق و غرب در گشت و گذارند و در اين دو جهان نيك مي‏نگرند و بهترين‏ها را برمي‏گزينند». شايد اين سخن گوته استنباط تازه‏اي است از يكي از آيات قرآن؛ آنجا كه مي‏فرمايد: «مژده ده آنان را كه به‏سخنان گوش فرا مي‏دارند و از بهترين آنها پيروي مي‏كنند، ايشان را خدايشان هدايت كرده است و در شمار خردمندانند». و هم اوست كه سرلوحه ديوان خود را با اين سخنان آغاز مي‌كند:

آنكه خود را مي‌شناسد و ديگران را

اينجا نيز باز خواهد شناخت

كه مشرق زمين و مغرب زمين

ديگر از هم جداشدني نيستند





موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ