یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤ :: ٦:٠٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : نینا شاهرخی

به نام خدا

این عکس شاید برای تو یک قاب پنجره قدیمی با شیشه های شکسته غبار گرفته باشد اما برای من تکه ای از وجود و‌هویتم است. من بارها روی سکوی پشت این پنجره کنار استکان های کمر باریک و قوطی های چای کلکته «مادرجان» نشسته ام و حیاط را تماشا کرده ام. حوض را. درخت های بادام و انار را. بعضی وقت ها با کاسه ای از زرده تخم مرغی که مادرجان با شکر و کاکائو با قاشق آنقدر زده بود که شده بود بهترین خوردنی دنیا، در دستم. بعضی وقت ها در حسرت آبتنی در حوض حیاط. بعضی وقت ها در انتظار آمدن سال نو. هر چند هر روز این اتاق عید بود. سفره های چهارگوش طاقچه های این اتاق نقش « هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز» داشت. حالا الآن در ۳۴ سالگی، من، این اتاق را که دیگر نیست می خواهم. من آن صفا و صمیمیت صادقانه مادرجان، آن شعرهایی که برایمان می خواند را می خواهم. من درخت اناری کنار پنجره را می خواهم که دیگر وجود ندارد. من ریشه هایم را می خواهم که در گرمای تابستان جنوب خراسان صبوری کردند و زمستان های سرد و خشکشان در بوی گیج کننده نفت گذشت. من این خانه، این پنجره را می خواهم. آن آدم ها، آن دوران، آن آسمان، آن حوض را. گذشته رنگارنگم چقدر دلتنگت هستم...

در همین رابطه بخوانید: یادآوری خاطرات با روف پلان

با تشکر از مصطفی شاهرخی پسر عموی عزیز برای ارسال این عکس و عکس های دیگر



موضوع مطلب : نوستالژی


درباره وبلاگ
نینا شاهرخی

آرشيو وبلاگ
RSS Feed
قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ